ثمره ی عشق ما امیررضاثمره ی عشق ما امیررضا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
مامان عاطفهمامان عاطفه، تا این لحظه: 37 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | وبلاگ امیر رضا رحیم زاده| نی نی ناز

لُپشی لُپشی

سلام جیجلیه من. ببخشید عکس جدید ندارم برات بذارم.هنو برا گوشیم رم نخریدم. یه کارِ جدید دیگه که انجام میدی اینه،تو روروئکت میذاریمت و دور کمرت رو میبندیم تا اذیت نشی و شما هم با روروئکت راه میری،دورت بگردم عشقم.تند تند راه رفتی و محکم روروئک(که ما بهش میگیم ماشین)رو کوبوندی به آینه شمعدون. باهات دالی دالی بازی میکنیم و کلی کیف میکنی،جیغ میزنی و میخندی. دست مارو میگیری و میبری تو دهنت،و میکشی رو لثه هات. منو بابایی   لُپشی لُپشیت  میکنیم و چه حالی میده.لُپشی لُپشی یه اصطلاح من درآوردی از بابایی و منه!!!!توجهت به اطراف خیلی بیشتر شده،به کوچک ترین صدا واکنش نشون میدی. میذارمت رو تشکت و تو هم با خودت بازی میکن...
25 آبان 1392

تاسوعای سال 1392

ناز دردونه دلم خواست بیام وبلاگت و بازم برات بنویسم. میدونی هرچی بیام وبلاگت و بنویسم کمه...اصلا حرفام تمومی نداره...خیلی از حرفا و احساساتمو هنو بیان نکردم. میدونی من دیوانه وار عاشقتم همش دوس دارم به چهره ی ماهت خیره بشم...وای امیررضا همین دیروز بود که خدا تو رو تو روز تولدم بهم هدیه داد.همین دیروز بود که توی دلم شروع کردی به رشد کردن و منو مـــادر کردی... ممنونم ازت. فرشته ی زندگیم .....ممنونم که اومدی. حالا همون دیروزی که میگم نزدیک شده...29آبان.......... یادش بخیر روزای مثه رویا...تکونای ناز...بهشتیه من. حالا تو اومدی و داری ثانیه به ثانیه منو عاشق تر میکنی...هرروز که میگذره یه شیرین کاری به شیرینکاری هات اضافه میشه...واقع...
22 آبان 1392

علی اصغرِ ما...

سلام امیررضای مامان. عکسا داغه داغه....بپا نسوزی امروز با بابا محمود رفتیم بازار. آخه بابایی تاسوعای هر سال نذر داره.امسال هم به خاطر شما کوچولو ،وقتی تو دلم بودی بابایی نذر کرد تاسوعا ببعی جلوی دسته قربونی کنه.جلوی دسته ،ما و عمو جونی ها همه باهم سه تا ببعی قربونی میکنیم فردا انشالله خودتم هستی و حتما عکساشو میذارم.خرما و کیک هم گرفتیم و الان باید تو دیس بچینم برای فردا. عزیزم اصلا دلم نبود که فردا تو با لباسای همیشه گیت باشی.برا همین به بابایی گفتم بریم برا امیررضا لباسِ علی اصغر بخرم.هر جا رفتم پیدا نکردم خیلی ناناحت بودم ...تا اینکه بابایی گفت بریم یه سر امام زاده من اسفند برا فردا ...
21 آبان 1392

پسملیه خوش خنده ی من

سلام نفسیه 3 ماه و 25 روز و 4 ساعت و 12 دقیقه و 31 ثانیه  من   الان که دارم تایپ میکنم شما به شکم رو تشک دراز کشیدی و در حال  تلاش هستی.الهی فدات بشم من. لبم تب خال زده و نمیتونم ببوسمت!! دارم هلاک میشم ،مثه یه تشنه ای که کنار یه چشمه نشسته باشه و نتونه از اون اب بخوره.خیلی سخته. . . . وقتی باهات حرف میزنم سریع میخندی و مثه اونایی که خجالت میکشن سرتو میدی پایین،شیطون بلا خلاجت میکشی؟؟من فداای خلاجتات. این تنها عکسیه که تو گوشیم مونده بود ،همه تو رم بود که سوخت این از شانسم تو حافظه ی گوشیم بوده.از بیرون اومده بودیم و داشتم لباساتو از تنت در میاوردم که الکی ...
19 آبان 1392

امیررضا و مهموناش

عشقولانه ی مامان. ســـــ ــــلام دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم،میخوام دیگه بخورمت........ این دو سه روز که برات پست جدید نذاشتم مهمون داشتیم،عزیزجونینا...خاله جونی که فدات میشد فقط بغل خاله جون بودی و خاله جون با عزیز جون سرِ شما فسقل خان دعوا داشتن. فقط برا شیر دادن شما رو ب من میدادن...واقعا دلم برات تنگولیده بود. خیلی خوش گذشت به هممون خصوصا شما. عکس جدید ندارم ک بذارم آخه رم گوشیم دوباره سوووخت....... خیلی ناراحت شدم کلی عکسای ناز از شما همش پرید...چه فیلمایی ازت گرفته بودم. برا همین عکسای قبل از اینکه عزیزجونینا بیان رو برات میذارم. راستی جوجو داره موهات میریزه بغلایسرت کم مو شد کچل خانِ من. ...
18 آبان 1392

حرف زدن جوجو با خودش

سلام گل باقالیه مامان. خوبی نفس؟؟ امروز ساعت 8بیدار شدم و یواشکی از رو تخت بلند شدم تا تو بیدار نشی(آخه اگه بیدار بشی من از همه ی کارام میوفتم و باید با شما بازی تنم)تا ساعت ده و نیم مشغول بودم و اومدم تو اتاقت دیدم تازه بیدار شدی و داری باخودت بازی میکنی...و با خودت حرف میزنی و کلمه ی "ب" و "اَ" رو تکرار میکنی.خیلی خوشحال بودم اینقد ناز با خودت حرف میزدی.جیغ هم خیلی وقته میزنی ولی امروز صبح جیغ می زدی و میخندیدی...آقا شدی دیگه ماشالله. این عکسا رو ببین و حالشو ببر: جیجری بخدا در حال خوردن ویتامین AD ...
14 آبان 1392

عشق من

.: ثمره ی عشق ما امیررضا تا این لحظه ،  3 ماه و 18 روز و 15 ساعت و 34 دقیقه و 55 ثانیه  سن دارد :.  سلام عشقم.به خدا بدجووور عاشقتم.خیره میشم تو اون چشمای نازت و محکم فشارت میدم. خدایا هزاران بار شکرت که همچین فرشته ای رو نصیبم کردی.یه تیکه ماهه. امروز و دیروز میخواستم برات پست بذارم،ولی بس که شیطنت کردی نشد.عکساتم نشد از تو گوشی منتقل کنم تو سیستم.باشه بعدا. دیروز بی هیچ دلیلی گریه میکردی...البته به نظرمن و بابایی بی دلیل بود ولی حتما یه جایی از بدنت درد میگرفته ،ما که نفهمیدیم. امروزم فقط بازی میخواستی اونم تهنایی نه با مامان بابایی! کلی برات رقصیدم آخه عاشق رقصی!!! ...
12 آبان 1392

عکسهای گُل مامانش

اول از همه..............سلام اینم عکسای نازت در آبان ماه: به پهلو گذاشته بودم و بهت شیر داده بودم و تو هم لالا کرده بودی.منم سریع رفتم تا به کارام برسم وقتی اومدم دیدم شما اینطوری شدی...خوشگلم اینطور خوابیدن تو سن شما خطرناکه. ولی خودمونیم خیلی ناز خوابیدی،راستی خواب چی میبینی که تو خواب هم میخندی و هم گریه میکنی؟ببین: یه تیکه ماهی،فدات بشم الهـــــ ـــــــ ـــــــ ــــــــــــ ـــی.: شرمنده عزیز دلم که اینطوریت کردم........خودم بعدش خعــــلی زیاد ناراحت شدم و عذاب وجدان گرفتم و قبل بهداشت صبحت بود و سریع رفتم شستمت: و اینجا هم شستمت و روغن بدنتم زدم برا همین صورتت کمی برق میزن...
11 آبان 1392